تبليغاتX
تراوشات چسبناک ذهن یک دختر منحرف




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تراوشات چسبناک ذهن یک دختر منحرف

چیزی که برای من عجیب است این است که چــرا این مردمی که زیر شلاق و جور ستـم دیکتـاتوری گرفتارند بـر حسیــنی گریه می کنند که آزادانه زیست.....      " دکتـر شریعتی"

+ عاشق محرمم!! بر عکس ماه رمضون که بهم حس منفی میده و ازش بدم میاد ،محرم خیلی آرومه... غمگیــنه و دوست داشتنی... بهـانه ی خوبی دارم واسه گریه.....

دلـم میخواد برم پشت یکی از این بلند گوها با تمـام وجودم فریاد بزنم " یــا حسیـن میــر حسیـن"

همیشه دلم میخواست مثل پسرا میرفتم زنجـیر میزدم... نمیدونی چه قدر دلم میخواد

+ وقتی از پرواز اومدم خواهرم گفت منتظری مرد، همین جوری موندم...باورم نمیشد... یعنی چه قدر یه عده میتونن وقیـح باشن که اخرشم برای بخششه اشتباهاتش به قول خودشون طلب آمرزش کنن

اگه این اشتباه کرده،شماها جنـایت کردین!! این همیشه یادتون باشه...

یادم باشه دفعه ی بعد خوابام و بنویسم...مرتبــطه!!!!

+ میدونی یه عده دوس دارن دروغ بشنون!!خودشون میخوان!!حرف راست به اینا جواب نمیده و شر میشه،خوب منم چیزی و میگم که دوس دارن بشنون!!! بدون هیچ ناراحتی ای!! عذاب وجـدانم هم هی کم  و کمتـر میشه!!

+ میدونی چیه؟! وقتی من میام وبت و تو میای اینجا،بعدش که من نیومدم تو نمیای یعنی تا وقتی من بیام تو میای و اگه نیام نمیای یه لطفی بکن و دیگه اینجا نیــا!!!هیـچ وقت!! اوکی؟! (مخاطبای خاص!!)

البتـه یه عده ی قلیلی از دوستان خاطرشان بیشتـر از اینا واسه ما عزیز است و عده ی دیگـر هم ما را شرمسار نموده و ما را یاد میکنن...

بعدا نوشت : دوستان گرام توجه کنید ما موقع انتخابات هم میگفتیم " یا حسین میر حسین"... این دلیلی برای قیاس نیست...چون اصلا قابل مقایسه نیستن و بحث مقایسه نیست!!! منظور من چیز دیگه ای بود... حالا یا من منظورم و بـد گفتم یا شما بـد برداشت کردین هر چی که هس لطفا این قدر نگید دین چیه، چی چیه!!! اینا همش نظر شخصیه منه!!!خوبه که یـاد بگیریم به نظرات بقیه هر چند مخالفمون احترام بذاریم...توضیح بیشتری و لازم نمیبینم!!!

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 21:56 توسط خودم| |

+ بعد از نوشتن پست قبلی وقتی رفتم عکسا رو پاک کنم نتونستـم... یهـو همه ی اون روزا اومد جلوی چشمم... فقط تونستم چندتاش و پاک کنم... چون اصلا نمیخوام اون روزای کذایی تکرار بشه سریع از فازش اومدم بیرون... تا میاد تو ذهنم  میندازمش بیرون...ولی کلا به گــ/ــه خوردن افتادم که چرا اصلا در موردش نوشتم!!

حالا من تو یکی دو تا پست دلم خواست از مسائل شخصی ترم بگم تو جنبه ت کجا رفته که هی سوال میپرسی؟!هنـوز نمیدونی نباید وارد این خط قرمزا بشی؟! اه

+ میخواستم سوار تاکسیای ونک بشم اشتباهی رسالت و سوار شدم فک کن!! همین جوری ریلکس داشتم آهنگ گوش میدادم که دیدم رفتیم توی تونل رسالت!! تازه آرم تاکسی و دیدم!! دیدم کاری نمیشه کرد!!توقع نداشتی که وسط بزرگراه پیاده شم؟ بعد که رسیدم به یه خیابون راحت کرایه رو حساب کردم،رفتم اون ور ماشین گرفتم واسه ونک!! به همین راحتی و خونسردی!!

+ سه روز مشهد بودم...مثل همیشه شلوغ بود...یاد مهر ماه افتادم که ازش خواستم هر چر صلاحه بشه و شد!! حالا دوباره یه چی دیگه میخوام!! خیلی زشته نه؟! خودم میدونم!!

+ میگن آدمو سگ بگیره اما جـو نگیره حکایته منه!! موقع انتخاب واحد در نهایت جو گیری واحد برداشتم حالا مثل چی موندم توش!!!

 پـروانه من در تاری افتاد که عنکبوتش سیر است،حال نه توان پرواز است نه توان مردن.....

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 14:44 توسط خودم| |


Design By : Night Skin